تبليغاتX
محمد مهدی عزیزم
محمد مهدی عزیزم
روزنوشت های پدر و مادری درباره پسرشان


- بابا علی اون چی بود که میخوردیم قرمز بود ؟
- نمیدونم
- اون که دونه هاش مث بلال بود ولی توش چوب بود
- نمیدونم
- اون که ترش بود میریختیم تو دستمون یهو میکردیم تو دهنمون
- به خدا نمیدونم . آخه بلال قرمز نداریم
- مامان محمد مهدی : انار ؟
- آره آره انار
خنده هر سه





نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم تیر 1389 توسط علیرضا روحی

محمدمهدی :

کاشکی من غار بودم تا همه خرسهای تپل تو دلم بودن





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط علیرضا روحی

برای محمدمهدی یک صندلی ماشین گرفتیم که عقب نصب نمیشه یا من بلد نیستم

الان چند وقتیه که جلو میشینه

از وقتی میشینه اونقدر حرف میزنه که که یک دقیقه هم با سکوت برگزار نشه

دیروز میگفت بابا علی بابا علی گاز بزن اون ماشینه ازمون جلو زد

یهش میگم گاز بزن غلطه بگو گاز بده اون گاز زدن مال سیب و ..... است برای ماشین میگیم گاز بده یعنی تند برو


بعد چند ثانیه میگه بابا علی تند برو یعنی مثل پیاز




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط علیرضا روحی

دیروز داشتیم با محمد مهدی و مامانش از خرید برمیگشتیم . یه موتوری از بغلمون رد شد که یه گلدون رو پشتش گذاشته بود و با کش بسته بودش .

محمد مهدی گفت : اِ مامان مامان ، موتور عروس




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط علیرضا روحی

امروز محمدمهدی با عجله  اومده میگه : جیش دارم جیش دارم .

به سرعت رسوندمش به دستشویی و حدود ۱۰ دقیقه اون تو بودیم تا بالاخره عملیات به اتمام رسید .

وقتی اومدیم بیرون بهم میگه  "بابا علی ٬ قبولت باشه "

یاد کلاسهای آقای نوروزی افتادم .




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط علیرضا روحی

محمد مهدی علاقه عجیبی به بالا رفتن از در و دیوار و بخصوص داخل کمد داره . تا غافل میشی میبینی تا نزدیکای سقف رفته بالا

خدا عاقبتش رو به خیر کنه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط فائزه

امروز موقع اذان ظهر محمد مهدی یه دفعه دستهاش رو برد بالا و شروع کرد به دعا کردن .

خوب دقت کردیم که ببینیم داره برای چی دعا میکنه. معمولا دعاهاش اینجوریه که "مادرجونم بیاد " یا .....

داشت میگفت : " خدایا یه نی نی ِ کوچولو به ما بده . مماغش کوچولو باشه ، لپش توپولی باشه . "




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط علیرضا روحی

امروز محمدمهدی زنگ زده به شرکت ، میگه :

الو سلام . برام شیر دامدام داران بخر . 





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط علیرضا روحی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط علیرضا روحی






نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط علیرضا روحی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها


Blog Skin