|
روزنوشت های پدر و مادری درباره پسرشان
|
|
|
|
||||
|
سلام بر هرچه محمد و مهدی خصوصاَ مهدی بزرگ (عج)
و سلام بر محمد مهدی کوچولو و پدر باحوصلش که توی این دوره زمونه خیلی کمه! من یک رهگذرم! حالمم خوبه! مرد بزرگی هستم و دو تا بچه دارم! اسمم اتفاقی و اشتباهی محمد مهدی شد و از این اشتباه پدرم هم در حالیکه مشکلاتی برام ایجاد کرده راضی ام! از خدا میخام همیشه زندگیش مثل پدرش با حوصله و شاد و متوجه خوبیهای زندگیش باشه! البته خودم هم سعی میکنم همینطور باشم و مثل بابای محمد مهدی به خوبیهای زندگیم توجه کنم و ازش لذت ببرم! این خیلی مهمه!! ببخشید توی جمع خودمونیتون اومدم! فقط خواستم عرض ادب و احترام به همه آدمهای خوب و باصفا و با مرام بکنم! سعی می کنم بازم برای تجدید روحیه و تماشای وبلاگ قشنگتون که حس خوبی از زندگی داره بازم یواشکی بهتون سر بزنم! اشکالی که نداره؟؟! ... همیشه موفق و شاد باشین و مراقب محمد مهدی نازنینمون هم باشین! خداحافظ پ.ن : ممنون از محبتتون .اگر دوباره اومدین لطفا بفرمایید اسمتون چه مشکلی ایجاد کرده . بابای محمدمهدی
+
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:58 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
داشتیم با مامان محمدمهدی تعداد مهمونای فردا شب رو میشمردیم
بابک و خانمش 2نفر مامان و بابا 2 نفر سمانه و آقاشون و محمد ابراهیم 3 نفر یکدفعه محمدمهدی گفت : سپهر و پلی استیشنش هم 2 نفر :)
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 2:31 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 23:3 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محمدمهدی : کاشکی من غار بودم تا همه خرسهای تپل تو دلم بودن
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:53 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای محمدمهدی یک صندلی ماشین گرفتیم که عقب نصب نمیشه یا من بلد نیستم
الان چند وقتیه که جلو میشینه از وقتی میشینه اونقدر حرف میزنه که که یک دقیقه هم با سکوت برگزار نشه دیروز میگفت بابا علی بابا علی گاز بزن اون ماشینه ازمون جلو زد یهش میگم گاز بزن غلطه بگو گاز بده اون گاز زدن مال سیب و ..... است برای ماشین میگیم گاز بده یعنی تند برو بعد چند ثانیه میگه بابا علی تند برو یعنی مثل پیاز
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 7:37 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیروز داشتیم با محمد مهدی و مامانش از خرید برمیگشتیم . یه موتوری از بغلمون رد شد که یه گلدون رو پشتش گذاشته بود و با کش بسته بودش .
محمد مهدی گفت : اِ مامان مامان ، موتور عروس
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:24 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز محمدمهدی با عجله اومده میگه : جیش دارم جیش دارم .
به سرعت رسوندمش به دستشویی و حدود ۱۰ دقیقه اون تو بودیم تا بالاخره عملیات به اتمام رسید . وقتی اومدیم بیرون بهم میگه "بابا علی ٬ قبولت باشه " یاد کلاسهای آقای نوروزی افتادم .
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 21:20 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز موقع اذان ظهر محمد مهدی یه دفعه دستهاش رو برد بالا و شروع کرد به دعا کردن .
خوب دقت کردیم که ببینیم داره برای چی دعا میکنه. معمولا دعاهاش اینجوریه که "مادرجونم بیاد " یا ..... داشت میگفت : " خدایا یه نی نی ِ کوچولو به ما بده . مماغش کوچولو باشه ، لپش توپولی باشه . "
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:17 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز محمدمهدی زنگ زده به شرکت ، میگه :
الو سلام . برام شیر دامدام داران بخر .
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:11 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:32 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:11 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از امروز من هم اینجا مینویسم . فائزه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:43 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:7 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:29 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:43 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز پسر خاله محمد مهدی به دنیا آمد . ( البته پسر خاله مامانش )
اسمش امیرعلی است و محمد مهدی و مامانش هم رفتند که نی نی رو ببینند و باهاش بازی کنند . واکسن پریشبش هم خوشبختانه دردسر ساز نشد و تب نکرد . الحمدلله .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 17:34 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز پنج شنبه ۲۴ خرداد محمد مهدی ۶۰ روزه شده و نوبت واکسن دوماهگیش رسیده .
ساعت ۷ شب برای ویزیت آقای دکتر ترکمن وقت داشتیم .وقتی رسیدیم مطب خیلی شلوغ بود . ساعت ۸ بالاخره نوبت ما رسید و رفتیم داخل . آقای دکتر قد و وزن محمد مهدی رو اندازه گرفتند. قدش شده ۶۲ سانت و وزنش هم ۸۰۰/۶ کیلو . آقای دکتر گفتند خیلی خوبه و بعد هم قسمت دردناک داستان شروع شد . دو تا سوزن دراز رو توی دوتا رون های بچه ام فرو کرد . اولش بغض کرد بعد هم تا اومد گریه کنه تزریق تموم شد و طفلکی از گریه هم منصرف شد . هیچی گریه نکرد . کلاْ یادش رفت . بعد از مطب از ترس طب و .... رفتیم خونه پدربزرگش تا کمک کار داشته باشیم . فعلاْ هم که خوشبختانه از تب خبری نیست .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:49 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز دوشنبه ۱۴خرداد محمد مهدی مهارت دیگه ای کسب کرده یاد گرفته اینقدر دست و پا می زنه تا موفق میشه برگرده و روی شکمش بخوابه بعدش هم تلاش میکنه برای سینه خیز رفتن و........ شاید هم راه رفتن .
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 21:37 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز دوشنبه ۷ خرداد اقا محمد مهدی یک تجربه دیگه کسب کرده اونم اینه که هر کس که از بغلش رد میشه همش با چشمشو سرش دنبال میکنه سرشو می چرخونه بعدشم میخنده همشم منتظر یکی رد بشه تا نگاش کنه شایدم اگر مامانش اجازه داد بغلش کنه .ما هم هی از صبح داریم می ریم و می یایم تا ببینیم دنبال کردنشو و لذت ببریم.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:26 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز شنبه ۵ خرداد نوبت معاینه محمد مهدی بود تا رفتیم توی اتاق دکتر طبق معمول قد و وزنشو گرفتن با همون لحن شیرین همیشگی گفت این بچه رکورد جهانی شکسته وزنش طی ۲۰ روز ۱ کیلو ۴۰۰ و قدش ۲ سانت اضافه شده بعدش بغلش کرد و گفت من بردمش خدا حافظ این مال ما باشه دیگه نمیدیمش .
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:9 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امشب به مناسبت ولادت حضرت زینب سلام الله علیها میزبان هیات محبین الرضا علیه السلام هستیم .
به نوعی جشن ولیمه محمد مهدی هم هست . امروز ۳۷ روزش میشه . بزرگترها میگن همین روزها پسر رو باید غسل بدهی و آب ۴۰ روزگی روش بریزی . والله اعلم . به هر حال ما هم با همیاری همه فامیل و بزرگان بردیمش حمام . همه در تدارک کارهای هیات هستند .من هم زودتر باید برم کمک کنم این هم چند تا عکس درخواستی .
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:22 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز برای دومین بار محمد مهدی رو بردیم مطب دکتر محمد ترکمن .
نیم ساعتی معطلی شدیم . داشتم در و دیوار مطب رو نگاه میکردم . تابلویی با امضای وزیر بهداشت جلب توجه میکرد . تقدیر نامه از دکتر بود برای شاگرد اول شدن در امتحان تخصص اطفال .در ضمن آقای دکتر فوق تخصص نوزادان هم دارن . بابا ای والله بالاخره داخل شدیم و محمد مهدی رفت روی ترازو . وزنش شده ۴ کیلو گرم .آقای دکتر گفتن وزنش خیلی خوبه و وسط قسمت نرماله . سرما خوردگیش هم بر طرف شده و به حمدالله مشکلی نداره .
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:53 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز بالاخره بعد از یازده روز از خونه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ اومدیم خونه خودمون .
امشب اولین شبی است که من و مامانش و محمد مهدی تنها هستیم . انشاالله شب خوبی باشد و همگی با آسودگی بخوابیم . (محمد مهدی : به همین خیال باش )
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:11 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز روز خیلی پر درد سر و پر اضطرابی بود . اول صبح محمد مهدی کلافه بود و کمی تب داشت . کم کم تا بعد از ظهر شدید تر شد و بالاخره مجبور شدیم برویم دکتر .در مطب دکتر کرامتی شکمان به یقین تبدیل شد . محمد مهدی سرما خورده . دکتر مقداری دارو نوشت . داروها رو گرفتیم و اومدیم خونه . تا الان هم همه بالای سرش هستند و داریم دائم بهش دارو میدهیم . خدا بهش رحم کنه .
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:19 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از روز ۲۷ فروردین تا الان اینقدر که هر روز یک داستان جدید پیش اومد واقعاْ وقت نشد که چند کلمه ای اینجا بنویسم . ۲۷ فروردین حوالی ظهر از بیمارستان رسالت مرخص شدیم . همانروز براش عقیقه هم کردیم . یک گوسفند بزرگ سالم ۱ ساله نر . تا شب همه چیز آروم بود ولی شب بسیار بدی رو داشتیم . محمد مهدی تا صبح یک نفس گریه کرد . فکر کنم گرسنه بود و هر کاری میکردیم آروم نمیشد . ۲۹ فروردین رفتم دنبال شناسنامه . خوشبختانه معطلی نداشت و نیم ساعته حاضر شد. پنج شنبه ۳۰ فروردین سی - چهل نفر از فامیل را برای ولیمه دعوت کردیم و بقیه هم موندند برای پنج شنبه ۶ اردیبهشت . سه شنبه ۴ اردیبهشت هم سنت ابراهیمی رو اجرا کردیم دیشب که رفتیم دکتر وزن محمد مهدی شده بود ۳۷۰۰ گرم . حدود ۵۰۰ گرم بیش از تولد. قدش هم شده ۵۳ سانت . ۲ سانت بیش از تولد . اگر هر هفته بخواد ۱ سانت قد بکشه بعد از ده سال قدش میشه ۵۲۰ سانتیمتر . خب . چند تا هم عکس درخواستی بزاریم برا خالی نبودن عریضه
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:40 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بسم الله الرحمن الرحیم بالاخره امروز انتظار به پایان رسید و آقا محمّد مهدی روحی در ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه صبح متولد شد . ان شا الله که در زیر سایه امام انس و جان بتونه محب خوبی باشه از برای ائمه معصومین علیهم السلام ، خصوصاً مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها . این هم عکسش برای همه ی عموها و عمه ها و خاله ها و دایی هاش در راههای دور و نزدیک .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:31 توسط علیرضا روحی
|
|
|||||
|
|||||